شاید باید دور بشم شاید دیگه اینجا جای من نباشه شاید باید از اینجا دست بکشم و دادی کشید از سر نا امیدی مرا دید و گریان از خاطراتم گذشت مرا دید و نادیدنی بودم انگار و من دیدم او را که بویید و بوسید یاد مرا که از هجوم وحشت نادیدنی ام گریخت صدای فرهاد بلند میشه بااااااااااااااا صدای بییی صداااااااااا مامان درو باز می کنه و با صدای بلندتر از فرهاد, فریاد میزنه: صد دفعه بت گفتم که صدای این لا مصبو انقد زیاد نکن. حالا ما به جهنم, صابخونه جوابمون میکنه بسکه بالایی شکایتمونو کرده. بعد میره و در رو با شدت هر چه تمام تر بهم می کوبه صدای فرهاد اومد پایین یه مرد بود یه مرد اولش فکر کردم که مامان, بدش نمیاد صابخونه جوابمون کنه ولی نه میدونم که می دونه به اون بالایی هیچ ربطی نداره و زیباترین شعر را و زیباترین رقص ها را اما او تنها زیباترین « آه » دنیا را می طلبید پ.ن: « عنوان مطلب یکی از عناوین داستان های جی. دی. سلینجر است » و باران بارید و سیل فراموشی همه انسانها را با خود برد به جز یک کودک که کودک دید و خوابش نبرد تا زمانی که هفتاد سال از عمرش می گذشت و هنوز نمی خوابید و هنوز کودک مانده بود. کلاسمو میگم. چه کلاسی؟ اووووم! خب! یه کلاس که یه شاگرد داشت یه صندلی و یه پنجره معلم؟ استاد ؟ نه! هیچ کس دیگه ای نبود! میز و تخته سیاه هم نداشت توی این کلاس من بودم نشسته روی یه صندلی توی این کلاس یاد می گرفتم که چه جوری خودم باشم و من نباشم یاد می گرفتم که چه جوری میشه یه نفر دیگه باشم یاد می گرفتم همیشه چیزایی هست که بدون اینکه ببینیشون وجود دارن و دور و برت پرسه می زنن داشتم از آخرین جلسه کلاس بر میگشتم که یهو دیدم یه آدم نه شاید توهم یه آدم داره می یاد جلو فکر کردم از کنارم می گذره ولی ایستاد, ایستاد و نگاهم کرد. نمی دونم آدم بود یا توهم یه آدم ولی نگاش آشنا بود انگار از وقتی به دنیا اومدم همدیگرو می شناسیم بهش سلام کردم اما حرفی نزدیم گفت خیلی وقت بود دنبالم می گشت اما حرفی نزدیم بعد بدون هیچ مخالفتی گذاشتم دنبالم بیاد نمی دونم آدم بود یا توهم یه آدم کاش می شد سرنوشت از سرنوشت آیا پرندگان بر دست های تهی خواهند نشست! آیا پرندگان بر دست های تهی آواز خواهند خواند! نوشتن را دوست داشتم, می توانستم بدون اضطراب از ترس شعار و حرفهای باد و بادهای حراف, می نوشتم می نوشتم از زمانه و زمانی که بی زمان است و زمانها در آن گم می شوند و بی زمانی لحظه های زندگی ام را پر می کند. می نوشتم از صدا و موسیقی و آوا , از آهنگهای رفتن و ماندن و جاگذاشتن از رقصیدنهای بی امان و دست به دست شدن و افتادن و افتادن و مردن و تمام می شد این حرص نوشتن
مرا دید و خندید و گم شد
| Design By : Night Melody |
