تبليغاتX
شاخه نبات

شاخه نبات

شاید باید برم

شاید باید دور بشم

شاید دیگه اینجا جای من نباشه

شاید باید از اینجا دست بکشم



نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 17:54 توسط شیدا| |


مرا دید و خندید و گم شد

و دادی کشید از سر نا امیدی

مرا دید و گریان از خاطراتم گذشت

مرا  دید و نادیدنی بودم انگار

و من دیدم او را

که بویید و بوسید یاد مرا

که از هجوم وحشت نادیدنی ام گریخت



نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 22:45 توسط شیدا| |

کاشکی یکی میومد ذهن خشکیده منو آب می داد 
نوشته شده در دوشنبه 22 آذر1389ساعت 22:8 توسط شیدا| |

صدای آهنگ رو تا آخر بلند می کنم

صدای فرهاد بلند میشه

بااااااااااااااا صدای بییی صداااااااااا

مامان درو  باز می کنه و

با صدای بلندتر از فرهاد, فریاد میزنه:

صد دفعه بت گفتم که صدای این لا مصبو انقد زیاد نکن.

حالا ما به جهنم, صابخونه جوابمون میکنه بسکه بالایی شکایتمونو کرده.

بعد میره و در رو با شدت هر چه تمام تر بهم می کوبه

صدای فرهاد اومد پایین

یه مرد بود یه مرد

اولش فکر کردم که مامان, بدش نمیاد صابخونه جوابمون کنه

ولی نه

میدونم که  می دونه

به اون بالایی هیچ ربطی نداره


نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 21:29 توسط شیدا| |

زیباترین ترانه را به او تقدیم کردم

و زیباترین شعر را

و زیباترین رقص ها را

اما او

تنها

زیباترین « آه » دنیا را می طلبید

پ.ن: « عنوان مطلب یکی از عناوین داستان های جی. دی. سلینجر است »

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 19:27 توسط شیدا| |

زمان گذشت و ساعت نواخت و دقیقه ها و ثانیه ها گریختند

و باران

بارید و سیل فراموشی همه انسانها را

با خود برد

             به جز یک کودک

                                  که کودک دید و خوابش نبرد

تا زمانی که هفتاد سال از عمرش می گذشت و هنوز نمی خوابید و هنوز کودک مانده بود.

نوشته شده در شنبه 6 شهریور1389ساعت 19:14 توسط شیدا| |

همین دیروز بود که تموم شد

کلاسمو میگم. چه کلاسی؟

اووووم! خب!

یه کلاس که یه شاگرد داشت

یه صندلی و یه پنجره

معلم؟ استاد ؟

نه! هیچ کس دیگه ای نبود!

میز و تخته سیاه هم نداشت

توی این کلاس من بودم نشسته روی یه صندلی

توی این کلاس یاد می گرفتم که چه جوری خودم باشم و من نباشم

یاد می گرفتم که چه جوری میشه یه نفر دیگه باشم

یاد می گرفتم همیشه چیزایی هست که بدون اینکه ببینیشون وجود دارن و دور و برت پرسه می زنن

داشتم از آخرین جلسه کلاس بر میگشتم که یهو دیدم یه آدم نه شاید توهم یه آدم داره می یاد جلو

فکر کردم از کنارم می گذره

ولی ایستاد, ایستاد و نگاهم کرد.

نمی دونم آدم بود یا توهم یه آدم

ولی نگاش آشنا بود

انگار از وقتی به دنیا اومدم همدیگرو می شناسیم

بهش سلام کردم

اما حرفی نزدیم

گفت خیلی وقت بود دنبالم می گشت

اما حرفی نزدیم

بعد بدون هیچ مخالفتی

گذاشتم دنبالم بیاد

نمی دونم آدم بود یا توهم یه آدم

نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 22:46 توسط شیدا| |

یکیش نوشته بود:

کاش می شد سرنوشت از سرنوشت

نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 13:40 توسط شیدا| |

به دستهایم نگاه کن تهی است!

آیا پرندگان بر دست های تهی خواهند نشست!

آیا پرندگان بر دست های تهی آواز خواهند خواند!

نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 18:4 توسط شیدا| |

دوست داشتم می نوشتم

نوشتن را دوست داشتم, می توانستم بدون اضطراب از ترس شعار و حرفهای باد و بادهای حراف,

می نوشتم

می نوشتم از زمانه و زمانی که بی زمان است و زمانها در آن گم می شوند

و بی زمانی لحظه های زندگی ام را پر می کند.

می نوشتم از صدا و موسیقی و آوا ,

از آهنگهای رفتن و ماندن و جاگذاشتن

از رقصیدنهای بی امان و دست به دست شدن و افتادن و افتادن

و مردن

و تمام می شد این حرص نوشتن

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 10:57 توسط شیدا| |

Design By : Night Melody